X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 10 آبان‌ماه سال 1388 در ساعت 01:56 ب.ظ
نویسنده : جیرجیرک
عنوان : رضا گور به گوری آید به کنعان غم مخور

خیلی روز پیشا بود که با یه حرکت چرخشی توی تخم چشم خانم همکارزل زدم گفتم رضاا(من )             (همکارا)

بعد همکارا همین طور که ابرواشونو بالا پایین می کردن با نیش باز چر خیدن گفتن رضا؟(همکارا:)

منم همین طور که سعی می کردم همه چیزو خیلی طبیعی جلوه بدم همرا با تیکای عصبی اتاقو ترک کردم نشستم پشت میزمو همینطور که رنگی به رخسارم نمونده بوداز خودم پرسیدم رضا؟؟؟!!

نه!! ددد نههه آخه رضا کیه؟ کیه که به خودش اجازه داد بخواد با آبروی من اونم توی محل کارم بازی کنه؟

مسئله اساسی اینه که من اصلا احد رضایی نمی شناسم با احد رضایی سرو کار ندارم  یعنی اگرم بشناسم دورادورو صنمی ندارم با هیچ کدوم  اونوقت این رضا ....... ( ایکن خیلی نامردی رضا).

خوب از اونجایی که به این تیکه بیت ارادت خاصی دارم که می گه: هر چیز که آید خوش آید تصمیم گرفتم جای جوشیدن از درون که چی شد که اینجوری شد یه مقدارکی دیدمو نسبت به قضیه باز کنم .

تا حالا چیزی در رابطه با علائمو نشانه ها ی هستی به گوشتون خورده ؟ پائلو می گه هر چیزی که توی زندگیو طبیعت پیش میاد یه نشونه ای از جهان هستیه که باید همیشه هشیار باشیو از اون علائم آیندرو بخونی می گه زمین و زمان با آدم از طریق نشانه حرف می زنن البته پائلو خیلی چیزای دیگه هم می گه ولی  خوب من الان بر اساس موقعیت یه نمونشو گرفتم  خوب اول طبق رسمو رسومات چند روزیو صبر کردم رضا خودش بیاد ولی بعد که دیدم که نه از دست روی دست گذاشتن چیزی چیز نمی شه کمر سفت کردمو به کوهو دشتو دریا زدمو در به در رضا شدم تا جایی که  مریم می گه اومد;  می گم کی رضا؟

می گن  خوشگل بود" می گن 16 واحد گرفت" می گن خندید" نشست" پا شد" رفت " آمد "مرد " گور به گور شد ........ و من فقط  یک کلام می گم کی؟ رضا؟؟؟!!! خلاصه هر حرفی برام دیگه به رضا ختم می شه فقط رضا.

  می بینید تورو خدا من از همون 10 سال پیش می دونستم اصلا ۸/۸/۸۸حتما یه روز خاص واسه من ولی تا حتی یه روز قبلشم نمی دونستم اونروزم به نام رضا نامگذاری می شه از صبح همینطور تی وی با من رضا رضا می کرد( خیلی خوب بود) ولی من دیگه آخراش کم آودم گفتم آقا قبول نیست من دیگه زبونم مو در آورده بس دیگه حالا بیاید بگیم امیر آخه من اسم امیرم خیلی دوست می دارم اصلا از همون زمان طفولیتم این اسمو دوست می داشتم.

۸۸/۸/۸ ساعت 8 مامان بابا و آجی پر طلا رو پر از بوسه کردم اونا هم همینطور مثل زنجیر چرخ قفل شده بودیم توی همدیگهو از خودمون عشق در می کردیم و اگر چه هنوز موفق به پیدا کردن رضا نشدم ولی بزرگترین هدیه خدارو دارم و اونم خانوادم که عشقشونو به دنیا نمی دم همچنین تولد نزدیکترین دوستم قند عسل (ث.ج).