X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1388 در ساعت 09:24 ق.ظ
نویسنده : جیرجیرک
عنوان : پاچه و آغوش بی منت

خیلی وقت که دلم می خواد برم ولی حتی نمی دونم کجا می خوام برم اصلا چرا می خوام برم؟

حتی حوصله پرطلا هم ندارم که جلو آینه قدی همیشگی بایستمو اول یه دل سیر گریه کنم بعد پرطلا آرومم کنه بعد دست همدیگه رو بگیریمو بریم واسه ادامه یه زندگی بدون دغدغه

دیگه دل اینو هم ندارم که وقتی صبح تازه از خواب پا می شم اول بدو بدو برم جلو آینه 2 بار پشت سر هم لپ پر طلا رو بکشمو بگم تپل تپل

بعد با هم بخندیمو برم واسه شروع یه روز قشنگ

از پر طلا دلگیرم از حرفایی که 3 سال پیش جلو همون آینه بهم زد وعملی نشد به روزای قشنگی که وعده دادو هرگز ....

هیچ چیز قشنگ نیست حتی نمی تونم داد بزنم حتی نمی تونم اشک بریزم نمی تونم اعتراف کنم چقدر خرم چقدر خسته ام از این غروری که یه عمر که باهاش دست به یقه ام و باز دست از سرم بر نمی داره.

همه چیز یکنواخت هیچ چیز تازه ای وجود نداره مثل یه سگ هار شدم سگی که به صاحب خودشم نمی خواد رحم کنه راه می رمو توی خونه پاچه می گیرم مامان پرطلا و آجی پر طلا واسه مقابله بامن دیگه هیچ چیز پاچه داری توی خونه نمی پوشن ولی بابا علاقه ای به پوشیدن دامن یا شلوارک از خودش نشون نمی ده واسه همین از هاری من در امان نیست.   

نمی دونم نمی دونم

 

شاید دنبال یکی می گردم که حتی از پرطلا هم بهم نزدیکتر باشه کسی که با همه فرق داشته باشه کسی که بهم شوق موندن شهامت رفتن بده دلم آغوش بی منت می خواد .   

دلم یکی مثل هیچکس می خواد.