X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
زمان ثبت : چهارشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1388 در ساعت 02:41 ب.ظ
نویسنده : جیرجیرک
عنوان : عجب حالی می ده این حسه

ساعت 1 شب  از خونه خاله بر می گشتیم خونه تا رسیدیم سر کوچه فرمونو چرخوندم دوباره توی خیابون اصلی رفتم در خونه یه دوست قدیمی از اونجایی که شعورو اینا کلا" توی خونم  دستمو گذاشتم روی بوقو ......... خیلی خوش گذشت همه اهل محل امواتمو کشیدن از توی گور بیرونو تفو لعنت دادن ولی اونی که باید میومد پشت پنجره نیومد منم اجبارا" از تریپ فیلم هندی در اومدم زنگ زدم موبایلش گفتم جمش کن باسنو ماسنو بدو بیا بالکن ببین کی اومد :)) 

فکرتون نره اون پشت مشتا این دوستی که من ساعت یک شب دلم هواشو کرد دختر هااا گفته باشم صب از اون وصله ها نچسبونین به من بگید نگفتی(آیکن جیرجیرک در حال قمه کشیدن)

در حالی که نیشم رسما" داشت جر می خورد حسابیم خر کیف شده بودم با دستم براش بابای کردم اونم در حالی که سرشو  از اون بالا (با پارکینگ باید بشه 7 طبق) آویزون کرده بود گفت همین؟ !!   

رومو برگردوندم طرف مامان می گم حداقل چراغای بالکن رو هم روشن نمی کنه ببینم صورتشو یه وقت جوش نزده باشه.  

برا برگشتنی اولاش قیافه آدم بلدا رو گرفتم میمبر زدم که  زودتر برسیم خونه ولی آخراش دیگه فقط دعا می کردم مسیر خونه هم حالا نشد نشد حداقل خیابون اصلی رو پیدا کنم فقط از توی اون کوچه پس کوچه ها بیایم بیرون فقط بیام بیرون.  

 

پ.ن:وقتی برگشتم خونه  یه حس و حال خوبی داشتم پر از انرژی مثبت پیش خودم فکر کردم که چقدر راحت آدما می تونن نسبت به هم عشق بورزندو حس دوست داشتنشونو بدون هیچ چشمداشتی به همدیگه هدیه کنن مثل صبحایی که با چشای خواب الود میام جلو اینه می بینم اجی پرطلا یه نامه عاشقانه طنز برام چسبونده بر آینه چقدر اون روزم شیرین می شه یا مثل ولنتاینی که دوستم دست نامزدشو می گیرهو یک ساعت از اون دو ساعتی که قرار بود با هم خوش بگذروننو میاد توی کوچه منتظرت می شینه تا تو خط چشمتو بکشی بری سوار ماشینشون بشی باهاشون بری فروشگاه کیکو دسر یه عالمه بخندی در حالی که خوب می دونی که اون دو تا هیچ وظیفه ای ندارند.

  



زمان ثبت : چهارشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1388 در ساعت 02:52 ب.ظ
نویسنده : جیرجیرک
عنوان : بچرخ تا بچرخیم

امروز همه همکارا نیومده رفتن مرخصی تا آماده شن واسه تعطیلات منم از بی کاری همینطور توی دفتر کارم  چرخیدم چرخیدم چرخیدم تا اینکه روی میز مهندس ع یه اسپری دیدم بعدشم که پییسسسسسسسسسسسس حالا دیگه من نمی چرخم نشستم پشت میزم اتاق داره دور سرم می چرخه



زمان ثبت : دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1388 در ساعت 08:23 ق.ظ
نویسنده : جیرجیرک
عنوان : شوخی شهرستانی

چند وقتیه خدا عجیب با من شوخیش گرفته این روزا دیگه هیچ چیز باب دلم پیش نمی ره یه نمونه خیلی خیلی سادش توی یه خیابون فرعی که هیچ پرنده هم پر نمی زنه تو ماشین منتظر دوستم نشسته بودم آسمون ابریو حالو هوای خاصی داشت منم کلا" جو گیر قیافه عارفانه به خودم گرفتم زدم آهنگ شیوه اهل نظر محسن نامجو تا که حس گرفتم برم فضا یهو یه کولیه صورتشو آورد توی صورتم همچین انگار می خواد بوس بگیره  لباشم برا م لولو کرده می گه پووووووول صورتمو محکم کشیدم عقب رومو به حالت قهرم بوس نمی دم برگردونودم سمت راست که دیدم یکی دیگش تا کمر اومده توی ماشین غنچه شده می گه پوووووووووووول همینطور که در شوک به سر می بردم یکی از پشت منو کشوند گفت هیییییییییییی خانم رفتم دکتر حالا پول ندارم دوا بخرم ...........پوووووووووووووووووول 

 خلاصه تا اومدم به خودم بیام دیدم سیل کولیاست که از سرو کولم بالا پایین میرن یه توله ای هم اونطرفتر دستشو تا حدالامکان چپونده بود توی مماخش  یه چیزی وق میزد که دیگه دور از سوادو مدرک تحصیلیه من بود ولی بازم ای کاش شوخیه خدا به همین خطو نثر ختم می شد ؛  خدا اینروزا یک شوخیایی می کنه یک شوخیایی می کنه در حد تیم ملی کمر شکن خوب آخه خدا جونم هر آدمی یه کششی داره منم آدمم دوست داشتنیامو پشت سرت قایم نکن من اونقدر دختر باحالی نیستم که تو فکر می کنیاااااا به خدا. 

 یهو دیدی ترمزم برید زدم خودمو همه اطرافیانمو شلو پل کردماااااااا( آیکن خدا جون تورو خدا)



زمان ثبت : چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1388 در ساعت 09:21 ق.ظ
نویسنده : جیرجیرک
عنوان : چی بگم که اگه نگم سنگینترم!

خدایاااااا 

 

آدمو سگ بگیر اما جو نگیر.